بر فراز خوشبختی ها
بر فراز خوشبختی ها
من آقا فراز فرشته ایی همیشه سرفراز
تاريخ : پنجشنبه 30 مهر 1394 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 80 مرتبه



موضوع : چند ماهی مانده به 2 سالگی
تاريخ : پنجشنبه 30 مهر 1394 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 134 مرتبه

من خواهرمو خیلی دوست دارم



موضوع : دو سال و نه ماهگی
تاريخ : چهارشنبه 29 مهر 1394 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 69 مرتبه

بعد از به دنیا آمدن نیاز همه حواسمون بود که به فراز توجه بیشتری داشته باشیم اما بالاخره گاه گداری ناخودآگاه از توجه به فراز غافل میشدیمو فراز هم که برای جلب توجه هر کاری میکرد تا بالاخره ماهارو متوجه خودش کنه یادم میاد یه روز مهمون داشتم گرم مشغول صحبت در مورد نیاز بودیم که یهو دیدم فراز هر چی قابلمه و ظرف داریم از تو آشپزخونه تا تو سالن چیده اومده جلو ، تو همه ظرفها آب داره میریزه از این ظرف به اون ظرف ،اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم هم میخواستم چیزی نگم و هم این که خیلی عصبانی شده بودم ،فقط با صدای بلند گفتم فراز عصبانی

خیلی وقتها که مشغول کاری میشدم ترتیب نیازو میداد یه روز نون ورداشته بود و با انگشت میچپوند دهنش  یا اینکه به بهونه بوسیدن یه فشار آبدار میدادو بلند میشد ، هر کس میومد خونمون یا هر کی میدید  حال نیازو ازش میپرسید بهش میگفت اصلا شبها نمیزاره بخوابم همش گریه میکنه منو اذیت میکنه

خلاصه داستانی داریم با این وروجک البته اقتضای سنش هست و بی تقصیره گل پسرم ، تمام کارهاش برام شیرینه و بهش عشق میورزم ، عزیزکم

الان که نیاز 10 ماهشه هنوز این روال ادامه داره فقط مدلش عوض شدهآرام

میگه میخوام باهاش بازی کنم از روی پاهاش یا انگشتهای دستش رد میشه ، نیازم دیگه ضد ضربه شده و خودشم خیلی با فراز بازی میکنه اما چه کند که خیلی وقتها بازیهاش دردناکهخندونک

اما خیلی حرص میخوره اکثر وقتها دندونهاشو به هم فشار میده و کمی عصبی شده که من سعی در بهبود این وضعیت دارم که باید با گذشت زمان درست شه حتی مربی مهدش خاله ثمره که یه روز به من گفت فراز تو نقاشیهاش از رنگهای تیره استفاده میکنه که این نشون دهنده اینه که عصبی شده و به خاطر خواهرشه که البته طبیعیه و درست میشه و جای نگرانی نیست .

 



موضوع : سه سالگی
تاريخ : چهارشنبه 8 مهر 1394 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 80 مرتبه

سلامی به گرمی وجود مادر

نیاز کوچولوی من 17 اذر 93 در بیمارستان رسالت تهران ساعت یک ربع به 9 صبح با همراهی خانم دکتر شایگان دنیا اومد با کلی نشاط و شادی و هیجانی که فراز عشقم داشت و از 6 صبح با من و بابا حامد و مامان مرضیه و عمه انسی اومده بود بیمارستان و پشت در اتاق عمل با شیشه شیرش که قربونش برم اینقد با مزه شده بود منتظراومدن نیازه ناناز بود .

چه لحظه ایی شیرین و به یاد ماندنی بود هم استرس بود و هم هیجان مادرانه که فراز با دیدنش چه عکس العملی داره و چی میشه و چیکار میکنه .

بالاخره لحظه دیدار فراز با نیاز فرا رسید و چه لحظه ایی بود فراز تا این لحظه هنوز به این درک نرسیده بود که این نی نی کوچولو خواهرشه ،همه سعی میکردن مرکز توجه فراز باشه و یه میز نقاشی خوشگل براش از قبل گرفته بودیم و بهش دادیم و گفتیم هدیه نیازه ، اینقد خوشش اومد و ذوق کرد که نگاه مهربونش و اون چهرش هیچ وقت یادم نمیره از نیاز تشکر کرد و بوسیدش .

اون شب مامانم پیشم موند و فراز به عشق عمه شهره و کورش نوه خواهر شوهرم که از مسقط اومده بود رفتن خونه عمه شهره .

 



موضوع : سه سال و هفت ماهگی
تاريخ : جمعه 8 اسفند 1393 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 131 مرتبه

عزیزم ، نفسم،امروز 3 ساله شد ، 3 سالی که سرشار از هیجان و شادی ،با یک عالمه شیرین زبونی و کارهایی که از نظر من خارق العاده بوده و با یک کلمه حرف زدنت کلی ذوق میکردم و عشق میورزیدم  گذشت و روز به روز شاهد بزرگ شدنت هستم و استرس و نگرانیه مادرانه برای آینده ات ، اینقدر شیرین و خوردنی هستی که یک لحظه تحمل دوریت ندارم 

از خدا برایت آرزوی سلامتی ،عاقبت بخیری ،شادی و موفقیت دارم 

        عزیزم ،دردانه من تولدت مبارکککککککککک



موضوع :
تاريخ : جمعه 28 آذر 1393 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 138 مرتبه

سلام بالاخره بعد از مدتی طولانی و کسلی و تنبلی مجدد آمدم تا مروری بر خاطره ها باشم

 

13 اردیبهشت 93 فهمیدم که فرشته ایی در وجودم دارم اصلا حوصله نداشتم و خیلی بیحال بودم همین که کارهای خونه و فراز عزیزم روانجام میدادم برام کافی بود درس و بحث هم که قربونش برم تعطیل شده بود به هیچ کس حتی مامان مرضیه در مورد بارداری صحبتی نکردم تا 2 ماه ونیم که دیگه طاقت نیاوردم و به مامان مرضیه گفتم مامان غافلگیر شده بود و تا چند ثانیه صحبتی نکرد پای تلفن که من گفتم ناراحت شدی مامان؟ گفت نه اما فراز هنوز خیلی کوچولو هست ولی خب اشکال نداره به سلامتی قدمش مبارک حامد هم تبریک گفت و خوشحال شد ،قرار شد تا عروسی داداش محمد که مرداد ماه بود و میخواستیم بریم شیراز کسی نفهمه و سورپرایز باشه واسه بقیه و همین طور هم شد حتی قبل از عروسی هم یک مرتبه به شیراز رفتم اما هیچ کس متوجه نشد فقط گفتن کمی چاق شدی گفتم تا عروسی خودمو مانکن میکنم از بعد از اون هم هر کس باهام تماس داشت میگفتم هیکلم داره رو فرم میادحتی خونواده حامد مامانش و خواهراش هم چیزی متوجه نبودن فقط زری کمی مشکوک شده بود نا 4 ماهگی که یه روز خونه مامانجون بودیم خاله زری شیرین شهره و زهره همه بودن زری تو آشپزخونه به شهره میگه به گمونم فاطمه حاملست شهره هم میگه من از این چیزها سر در نمیارم از خودش بپرس اومدو به من گفت فاطمه چن وقته میخوام ازت بپرسم خبریه آخه چشمات اینو میگه حالتهات فرق کرده گفتم نه قسم داد جون فراز دیگه مجبور شدم بگم خندیدم و گفتم آره یه کمکی کلی ذوق کرد و بقیه هم دهناشون وا مونده بود مخصوصا مامان جون بهم گفت فاطمه پس چرا هیچی نگفتی گفتم خب بالاخره خودتون میفهمیدین و خلاصه همه تبریک گفتن خوشحال شدن مامان جون میگفت من متوجه نبودم چون اصلا فکرشو نمیکردم با درس و فراز فعلا بچه دوم بخوای 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 5 مرداد 1393 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 168 مرتبه

بالاخره بعد از مدتها دوباره سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

مدتی به خاطر خرابی سیستم و اینترنت مدتی هم امتحانات آخر ترم و مدتی هم به خاطر حال و هوای جوی خودمچشمک

نمیدونم از کجا باید شروع کنم همینقدر میدونم که گل پسرم خیییییییلی آقا شده 3 ماهی میشه که دیگه پوشک نمیشه و حسابی کیف میکنه اما تا میگه به سرعت جت میبرمش چند وقت پیش رفته بودیم خرید مغازه هم شلوغ بود یه دفعه گفت مامان گوگولم جیش داره اینقده همه ذوقش کردنو خندیدن که پسملم جیش بند شد .

خونه مامان جون بودیم بعدالظهر داشتیم پیاده میرفتیم سوپر محله از دم نونوایی رد شدیم که یکدفعه وایساد گفت مامان من خیلی نون دوست دارم حالا نونوایی هم شلوغ صف کشیده بودن دم افطار بود گفتم مامان خیلی شلوغه بریم خونه بهت میدم آقایی که ته صف بود بهش گفت برو جلو بگیر حالا مگه زیر بار میرفت یک یکه آدمهارو زده کنار تا رسیده به شاطر رفته میگه آگا یه نون میدی؟خلاصه هر کی از یه طرف قربون صدقش میرفت و ذوق میکرد تا بالاخره با صلوم و صلوات یه نون گرفتو از میون آدمها اومدیم بیرون .

تخت کودکیش البته زمانی که نوزاد بود براش کوچیک شده بود بابا حامد زخمت کشید و نوجوونیش کرد و گذاشت تو اتاق خودش خالا از اون زمان احساس میکنه مستقل شده دیگه تو اتاق خودش میخوابه حتی گاهی وقتها که از دست منو بابا حامد عصبانی میشه میره تو اتاقش میگه شما اینجا نیاین برین خونتون اتاگه خودمه.

فقط کافیه باب میلش پیش بری آنقدر ماچ و بوسه نثارت میکنه که ذوق مرگ میشی بعد میگه مامان یا بابا دوست دارم عاشگتم اما اگه بر خلاف میلش باشی قهر میکنه البته ثانیه طول نمیکشه که برمیگرده بعد میگه دیگه دوستون ندارم باهاتون بازی نمیکنم مامان عاشگت نیستم الان میرم به مامان مرضیه زنگ میزنم میگم بیاد دعوات کنه یا میره گوشی برمیداره به پلیس زنگ میزنه میگه آگا پلیسه بیا مامانمو ببر منو اذیت میکنه.

خیلی مهربون و با احساسه گاهی وقتها رفته خوابیده صدام میکنه میگه مامان کارت دارم بیا وقتی میرم میگه بیا بوست کنم خیلی دوست دارم عاشگتم شب بخیر خوابهای خوب ببینی.

به کارتن خیلی علاقه داره مخصوصا تن تن به حدی خیره میشه که حتی برای مدتی پلک هم نمیزنه باهاش میخنده حتی گریه میکنه حالا هر چی میخوای بگو کارتنه البته سعی میکنم زیاد براش نگذارم اما گاهی وقتی احتیاج هست که یه جا بشونمش هم برا خودم هم خودش.

خیلی خیالپردازی میکنه و هیجان داره یکدفعه با شتاب می دوه با یه قابلمه میاد پیشم میگه مامان بگیرش سوختم داگه گذام سوخت یا اینکه میگه بدویین فرار کنین بعضی وقتها هم هواپیماهاشو میاره میگه هواپیما سگوط کرده مسافرهارو دارم نجات میدم هر وقت میره خونه عمه شهره این بازیهای خیالی رو با عمش انجام میده.

وقتی میریم بیرون همه از هویت و خانواده باید مطلع بشن رفتیم تو مغازه دستشو میگیره به طرف من میگه آگا ایشون مامان فاطمس مامان مرضیه شیرازه میخوایم با گطار بریم خونشون بابا حامد خونس گصه میخوره من برم اونجا خونه مامان جونه تورو نمیبرم امروز میخوام لخت شم برم دریاچه شنا کنم تورو میندازم تو آب تا خفه بشی با شیرین زبونی شروع میشه تا جایی که دیگه آبروریزی میشه و باید بگم بسه مامان بیا بریمخندونک.

نشستیم تو قطار به خانومه میگه خاله خیلی دوست دارم اونم کلی خوشحالی کردو ماشالا ماشالا بعد میگه تو موبایلت پو داری؟ موتور داری؟ اونم میگه اره عزیزم بعد میگه میخوام بیام بگلت  رفته بغلش دوباره میگه خب حالا موبایلتو بده تا باهاش بازی کنمآرامخوب که اینور اونورش کرده و بازی کرده موبایل خانومه زنگ خورد ازش گرفت که جواب بده به خانومه میگه دیگه دوست ندارم برو خونتون مامان لبتبه ( لب تاب ) خودمو بده.

 

 



موضوع : بیست و هفت ماهگی
تاريخ : پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 196 مرتبه

با لطف و استعانت از خداوند متعال  قبولی در کارشناسی ارشد موهبتی بود از طرف خداوند که به مدت 2 سال از 20 اردیبهشت تونستم ماموریت آموزشی بگیرم ، و کار کردن را برای مدتی ببوسم بذارم کنار که از خیلی جهات به جا و به دردم خورد مهمترینش فراز نفسه مامان دیگه با خیال راحت و بدون دغدغه پیشه من و بابا حامد هست و بچگیشو میکنه و مجبور نیستم ساعت طولانی مهد بذارمش و خودمم که با خیال راحت میتونم درسمو بخونم بدون فکر کارآرام

 

       خدایا با تمام وجود ازت ممنونم که همیشه و در همه حال هوای منو داری ایشالا همیشه قدردان تو باشم و محتاج غیر تو نباشم .

                                                                   (   آمین یا رب العالمین )



موضوع : بیست و شش ماهگی
تاريخ : دوشنبه 8 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 169 مرتبه

 

             پسرم بهار ٢٦ ماهگیت مبارک

                                          سالم و عاقبت به خیر باشی



موضوع : بیست و شش ماهگی
تاريخ : دوشنبه 18 فروردين 1393 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 173 مرتبه

سلام نوروز امسال هم با همه خوبی و خوشی و غم و مصیبتش گذشت خوشی به خاطر محمد داداشم بود که با دختر عموی زن عمو سوسن درنا جون که ٧ فروردین حرف و گفتگوشون بود ونامزدی کردن ، مصیبت هم مربوط به شوهر عمم بود که شب چهارشنبه سوری به خاطر سهل انگاری و نداشتن گواهی نامه رانندگی یه جوون نادون بر اثر تصادف از بین رفت و معرفت و بزرگواری عمم که همرو مدیون کرد که لباس مشکی تن نکنن و به همه برنامه ها و دید و بازدیدهی عیدشون برسن ، از خدا میخوام صبر به عمم و بچه هش بده و شوهر عمم هم همنشین اهل بیت باشه ، خدا رحمتش کنه مرد خیلی خوبی بود از بین رفتنش باور کردنی نیست .

از فراز نگید که حسابی احساساتشو ، هیجانشو تخلیه کرد خیلی ذوق محمدو میکرد مدام یاد گرفته بود و براش واسونک میخوند ، گل قشنگه بله عروس قشنگه بله دس به زلفاش نزنید مرواری بنده بله ، ننه دوماد بیداری برات عروس بیاریم؟ گوشی موبایلو برمیداشت میگفت سلام مامان جون بیداری برات عروس بیاریم؟نیشخندمیرفت به قول خودش گالنگه ( قابلمه ) میاورد ، میزد روش میگفت برص ، برقص ، کل بزن بعد خودش دستشو میذاش جلو دهنش و صدای کل در میاورد .



موضوع : بیست و پنج ماهگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من فرشته ایی سربلند از هر آزمایش با رویی باز و گشاده در زیباترین روز خدا 8 اسفند 1390 ساعت 8:45 صبح از اوج آسمانها به زمین آمدم. نامم فراز است...

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 25 نفر
بازدید هفته قبل : 44 نفر
كل بازديدها : 40516 نفر
امکانات جانبی